تبليغاتX
عشق یخی
گور پدر هر چی عشق و عاشقیه تو دنیا  

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 23:32 توسط فریماه |


هر شب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا چو قصه مرا فراموش می کنی

................

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تنهایی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم .

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 1:4 توسط فریماه |


گوش کن ای دل :

صدای آشنا را بشنوی

باردیگر/ عشق یاری/ حلقه بر در می زند

روز و شبها شکوه می کردی بر تنهایی

ولی..

با تو می گفتم که: آخرعشق به ما سر می زند

باز عشق تازه ای آمد که شبها تا سحر

از نوای هایهای گریه بی خوابم کند

باز عشق آمد که در جانم فرو زد آتشی

آتش او در میان شعله ها آبم کند

وای....این عشقی که میتا زد بجانم عشق کیست؟  (  احمد)

نرم خویی کو لطافت از بهار آموخته

ماهرویی کز حلاوت با عسل آمیخته

مخمل اندام اوتا با تنم شذ آشنا

گرم شد جان و دلم از گرمی آغوش او

گشتم از یک بوسه ی عشق آفرینش روزها

مست او. مبهوت او. بیتاب او.مدهوش او

سینه ی پر نیانش بستر گرم من است

بستر عشق من است این بوسه گاه مرمرین

از دم این بوسه ها در من گل عشقی شکفت

عشق.    در من زنده شد از بوسه ی عشق آفرین

گوش کن ای دل صدای آشنا را بشنوی

بار دیگرعشق یاری حلقه بر در میزند

روز و شبها شکوه میکردی ز تنهایی

ولی....

با تو می گفتم که عشق آخر به ما سر میزند      دوست دارم   احمد 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 2:21 توسط فریماه |


من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی           تو در من می خواندی

وقتی که من خیابان ها را بی هیچ مقصدی می پیمودم .........

تو با من می رفتی         تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها گنجشک ها ی عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ی ما

تو با چراغ هایت می آمدی

وقتی که همه می رفتند

و خوشه ها ی اقاقی می خوابیدند

و من در آینه تنها می ماندم

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشم هایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

تو گوش میدادی اما .....................

................................................

................................................

مرا نمی دیدی.؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 0:10 توسط فریماه |


دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم                   تقدیم به عشقم  احمد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت 0:41 توسط فریماه |


چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی ........  چقدر هم

                                                                            تنها.............................

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتزال شکننده تر بود ... هراس

من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 17:48 توسط فریماه |


خدایا از زندگیم خسته ام آخه چرا اینقدر روزگار نامرده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام

.

.

امروز خیلی ناراحتم دلم بد جور گرفته ........آخه گناه من چیه که سر یه اشتباه کوچیک خودم عشقم از دستم ناراحته نکنه یه وقت ترکه کنم ؟آخه من بدون احمد میمیرم....شاید باورت نشه تو این مدت خیلی بهت وابسته شدم که...... تو رو خدا درکم کن خودت خواستی بدونی به خدا یه دوست داشتن کوچیک اونم در حد رفاقت بوده و حالام تموم شده حالا که نه خیلی وقت پیش تموم شد اون اصلا عشق من نبوده و نمی تونست باشه دیگه به چه زبونی بگم وقت تو اومدی من همه ی اون خاطرات آشغال و از ذهنم بیرون کردم ....

من نمی خوام بازم شکست بخورم .... می فهمی رو تو حساب کردم گفتم شاید یه روز تو ... من .....

وقتی گفتی سر .... از دستم ناراحتی انگار دنیا رو سرم خراب شده

.

.

خدایا تو کمکم کن تا از دل کوچیکش در بیارم مگه نگفتی توکل کنید از من کمک بخواید حالا هم من ازت کمک می خوام نذار این یه امیدم هم....

دیگه نمی خوام تو هم از دست بدم می فهمی .... تو گفتی باهامی اینه رسمش؟

دیگه نمی تونم تحمل کنم...می دونم تقصیر منه

یکی بگه چه جوری از دل کوچیکش در بیارم؟ چه جوری ؟

دوست دارم      احمد   

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 13:20 توسط فریماه |


گفتی که مرا دوست داری زندگیم زیبا شد گفتی که عشق مرا در دل نهاده ای خیال کردم که خوشبختی از آن ما شد هر چه کردی پس از آن گله ای نداشتم گفتم عاقبت یارم پیدا شد اندک اندک از کنارو دور شدی نم نمک دیدم که دیگر مرا نمی خواهی نگو که غافل بودم دلت با دیگری آشنا شد کم کم از من فرار کردی نم نمک رسیدی و رفتی..........

فهمیدم که دلت دیگه از من جدا شد آره درست حدس زده بودم روزی آمدی و بانگ برداشتی که دلم از تو رها شد بگو آخر من با تو چه کردم که این گونه مرا اسیر کردی آنگاه وجودت اینقدر بی وفا شد که..........

من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمات بندازی ولی من نمی تونم جلوی اشکم که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...............................ببین.....................

دوست دارم.............................                                                           احمد

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 1:17 توسط فریماه |


از هر کی پرسیدم گفت : فراموشش کن اما چگونه؟ هیچ کس نگفت ..... یکی گفت: دیگر به او فکر نکن اما چگونه؟ به او فکر نکنم در حالی که هر لحظه یادش در خاطر من است دیگری گفت نگاهش را نا دیده بگیر اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم در حالی که نگاهش در هر آینه پیداست تمام راه حل ها را امتحان کردم اما نشد هر روز خاطره اش تازه تر است از دیروز و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است همان نگاه اولین روز چگونه می توانم فراموشش کنم در حالی که در تک تک ستاره های آسمان بر قطره قطره موج های دریا و بر برگ برگ سبز سرو نامش را نوشته ام و از صدای چکاوک و از صدای بلبل و از سکوت قاصدک تنها صدای سلام او را می شناسم در هر آینه و بر هر دیوار قابی از نگاهش نصب کرده ام حال از خود تو می پرسم : چگونه فراموشت کنم ؟   ؟   ؟ چگونه دیگر نگاهت نکنم چگونه دیگر نامت را نیاورم چگونه دیگر بر آینه بنگرم چکونه دیگر صدایت را نشنوم و چگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم

ای کاش پاسخ می دادی ..... ای کاش فقط برای یک لحظه سکوت را می شکستی از تو می پرسم چگونه به آسمان نگاه کنم و رخ ماه تو را هر شب تمام نبینم چگونه چشمه ی آب را بنگرم و جوشش مهربانیت از خاطرم نگذرد چگونه به کوه نگاهی اندازم و عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم چگونه از کنار نسیم بگذرم و بوی خوش تو به مشامم نرسد چگونه موج های دریا را ببینم و یاد نام تو روی شن های ساحل نیفتم ؟ چگونه؟........

چگونه باور کنم حرف های شقایق دروغ بوده و تمام حرف های قاصدک و امید گنجشک و تمام خاطرات پرستو چگونه باور کنم تو دیگر نگاهم نخواهی کرد چگونه باور کنم زندگی به همین سادگی مسیر جاده تو را از من جدا کرد چگونه باور کنم سرابی بیش نبودی ؟ چگونه باور کنم جاده سنگدلی اش برای همگان تنها در زندگی من به نمایش گذاشت؟   ؟   چگونه؟   ؟

ولی هر جا که هستی .................. بدان ................دوستت دارم  احمد

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 20:9 توسط فریماه |


از طرف کسی که فکر می کنید:(در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس (تو بی نظیری)

وقتی ارتباط عاشقانه ات به پایان می رسه فقط به سادگی بگو (همش تقصیر من بود) جکسون براون

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم بهتر آن است که آن را خرج لطافت یک لبخند یا نوازش عاشقانه کنیم. (شکسپیر)

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد.(بوبن)

جریان زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه و عقل نیست. (مارک تو این)

نامه خاص ترین یاد بودی است که شخص از خود به جا می گذارد.

(دوستت دارم)        هرگز فرصت گفتن را از دست مده.  (براون)

امید با مرگ هم به گور نمی رود. (شیلر)

از خدا می خوام همیشه که کناره تو بمونم شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوزم وقتی چشمات گریه می کرد آّرزوم بود که بمیرم کاش بودم کنارت ای گل تا که دستاتو بگیرم.........

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/10ساعت 0:58 توسط فریماه |


دوست دارم دوست دارم دوست دارم 

احمد مجبورم کردی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 16:8 توسط فریماه |


سلام به همه دوستای خوبم بعد این همه مدت تازه اومدم یه مطلب جدید بنویسم ولی فعلا چیزی به ذهنم نمی رسه جز اینکه به یه نفر بگم خ ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ل ل ل ل ل ل  ی ی ی ی ی  دوست دارم.  

این گلها هم همش تقدیم به تو                                                                                                                                   

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 14:52 توسط فریماه |


می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای

می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم

حتی اگه در مشکلات خود غرق شده باشم

آن گونه که هیچ کس تا کنون نکرده

می خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم

نه اکنون بلکه هر زمان که خودت می خواهی

می خواهم رفیق شفیقت باشم می خواهم تو را به اوج برسانم

خواه توانش را داشته باشم

خواه از انجام آن نا توان باشم

می خواهم با گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز میلاد توست

نه آن روز خاص که تمام روز های سال

به حرف هایت گوش خواهم داد

نصیحتت می کنم

هم بازی ات می شوم

گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی

در کنارت می مانم

در آن زمان که آهنگ نبرد کنی

و در کشاکش مبارزه با زندگی

برایت دعا می کنم

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم

که تا کنون داشته ای

امروز          فردا           و فرداهای دیگر

تا آخرین لحظه حیاتم

می پرسی چرا؟...................

.

.

.

زیرا تو نیز بهترین دوستی بودی که تا کنون داشته ام....................

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 0:2 توسط فریماه |


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده ز لب شست و شو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون افتاده بود ب یک باره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره ی اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/03/21ساعت 21:44 توسط فریماه |


آنقدر با وجودم یکی شدی که حتی رویای ساده بودنت نیز گرمای تنت و تپش های قلب مهربانت را از زیر پوست آبی لباست به من هدیه می دهد با هفت رنگ کلامت آنقدر صفحه ی دلم را خط خطی کن تا همش رنگ صداقت و بگیره آنقدر که دیگه اثری از رنگ سرد فاصله باقی نمونه از این فاصله ها خسته ام            
+ نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 21:7 توسط فریماه |


وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی نا امید شدی به یاد بیارکسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات  محتاجه

وقتی چشات خالی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که توی عکسش به تو لبخند میزنه.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/06ساعت 19:26 توسط فریماه |


ای کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد....

.

.

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم هیچ وقت برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من ........

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/03ساعت 2:23 توسط فریماه |


چقدر سخت است گل آرزوهایت را در باغ دیگری ببینی و ۱۰۰۰ بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زیر لبت بگویی:    گل من باغچه ی نو مبارک      
+ نوشته شده در جمعه 1386/01/31ساعت 0:35 توسط فریماه |


بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه ان ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/31ساعت 0:24 توسط فریماه |


الو سلام منزل خداست ؟

.

.

.

این منم مزاحمی که آشناست ........

۱۰۰۰ دفعه دلم این شماره را گرفته ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است چرا نوبت ما که می شه حساب بندهایتان جداست؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت 21:12 توسط فریماه |


تو غریبه بودی و من تو رو از خودم دونستم

تو برام نقشه کشیدی و من نمی دونستم

تو تموم زندگیمو چرا تو دستات گرفتی

نمی دونم که تو این حیله رو از کی یاد گرفتی

اگه من بگذرم از تو پس خدا بالا چه کارس

اگه من بگم گذشته وقت گریه ی ستارس

 ای غریبه ای غریبه تو چشات پر فریبه

ای غریبه ای غریبه تو دلت چه نا نجیبه

مرگ خندهام رسیده  مرگ لحظه های سبزم

مرگ آفتاب امیدم مرگ قصه های نبضم

خنده های پر فریبت هیچ وقت از یادم نمی ره

ای خدا هر کی که بد کرد دلش از غصه بمیره

برو دیدار به قیامت تو رو به خدا سپردم

فقط اونه که می دونه من مث پروانه مردم

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/28ساعت 20:27 توسط فریماه |


جلسه ی محاکمه عشق بود و قاضی عقل و عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود فراموشی یعنی قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از  عشق آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن اون و داشتی ای گوش مگر تو نبودی که آرزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید ؟   ............                      اعضا روی بر گر داندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند و همه تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیش تر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟؟ ...........  قلب نالید : که من بودم با  وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قبلی را تکرار می کنم و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم ((    پس من همیشه از او ن حمایت خواهم کرد ))  حتی اگه نابود شوم شاداب عشق من از این عشق های دو روزه نیست عشق من مثال عشق لیلی به مجنون است

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/24ساعت 18:31 توسط فریماه |


همه زندگی من به چشم های تو بستن 

                   نگی دوستم نداری دلم بی تو شکستس

                                  خدا خودش می دونه کدوم دل مهربونه

توی صحرای جنون عشق کدوم دل ساربونه

                می گن واسه چشمت نگم شعر و ترانه  

                                 جلوی پات نریزم گل های ناز پونه

بدون چشم تو می خوام دیگه دنیا نباشه

          نیاد اون عشقت رو بخواد ازم جدا بشه

                      بیا تا باغ احساس واسه هم با هم بمونیم

                                              بیا تا قدر چشای همو بازم بدونیم

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/24ساعت 17:56 توسط فریماه |


عشق ما رو به خدایی شدن است...

  رو به برتر شدن از هر حسّی

      که در این عالم خاکی پیداست...

   دوستت دارم٬

      از همین نقطه خاکی تا عرش

                            دوستت دارم٬

                                از زمین تا به خدا.......

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/19ساعت 15:45 توسط فریماه |